على اكبر دهخدا
739
امثال و حكم ( فارسى )
آنجا رانده . . . ، شود . خسرو از بهر عدل بايد و داد * ورنه هركس ز پشت آدم زاد . سنائى . رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود . خسرو و شيرين . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود . خس غواصى نمىتواند كردن * ( بسيار گهر هست در اين بحر اما . . . ) واعظ قزوينى . خس كم جهان پاك . ( گج ) خسنش را درست كنم يا خسينش را . رجوع به : مثل بعد شود . خسن و خسين هر سه دختران مغاويه . يكى ميگفت خسن و خسين هر سه دختران مغاويه را در مدينه گرگ خورد . گفتند خسن و خسين نبود حسن و حسين بود و دختران مغاويه نبودند پسران على عليه السلام بودند . در مدينه گرگ نخورد بلكه حسن ابن على مسموم شد و حسين عليه السلام را شمر در كربلا بشهادت رسانيد . خسوف البدر عند تمامه . ( مضى صاحب الدنيا و لم يبق بعده * كريم يروى الناس فيض غمامه فقد ناه لما تم و اعتم بالعلى * كذاك . . . ) رجوع به : فواره چون بلند شود . . . و رجوع به : اذا تم امر . . . ، شود . خشت از جاى رفتن . اميد اصلاح نماندن . تمثل : و انديشيد و دانست كه خشت از جاى خود برفت . ابو الفضل بيهقى . خشت اول چون نهد معمار كج * تا ثريا ميرود ديوار كج . تمثل : اين مثل باشد كه تا گردون رود ديوار كج * خشت اول را اگر اول نهد معمار كج . نظير : برواره كژ آيد چو بود كژ مبانيش . ناصر خسرو . بام برين كژ شود ز كژى بنلاد . ناصر خسرو . هركه او بنهاد ناخوش بدعتى * سوى او نفرين رود هر ساعتى . مولوى . چون گذارد خشت اول بر زمين معمار كج * گر رساند بر فلك باشد همان ديوار كج . صائب . خشت بر آب زدن . كارى بيهوده و عبث كردن . تمثل : در عشق تو بر دل رقم صبر كشيدن * چون خشت زدن بر زبر آب روان است . ابن يمين رجوع به : آب بغربال پيمودن ، شود . خشت بر دريا زدن بىحاصل است . * ( نيكخواهانم نصيحت ميكنند . . . اى برادر ما بگرداب اندريم * وانكه شنعت مىكند بر ساحل است . ) سعدى . رجوع به : اى برادر ما بگرداب اندريم . . . ، و رجوع به : آب با غربال پيمودن ، شود . خشت خام بر آب افكندن . تمثل : چو كردار « 1 » با ناسپاسان كنى * همى خشت خام اندر آب افكنى . فردوسى .
--> ( 1 ) رجوع به : ذيل صفحه 56 شود .